و شعر های گزافم انگار
هر شب جمعه پریود می شوند
نمیدانم به پای تقدیر بنویسم یا پای تو
مرا که دیگر پای دویدن نیست
دیگر نه سیرابی بداد این معده ی معرقکاری شده ام می رسد
نه تو
به فریاد این دل وا مانده ...
همیشه از ماهی ها خوشت می آمد
من هم برایت دم جنباندم
باله رقصاندم
آنقدر بی صدا گریستم تا درونم دریائی متولد شد
شکمم را آرام بشکاف
می ترسم بترسم و زهره ام هم آب شود!
تمام گنج ها را
عطر خوش تمام بهارنارنج ها را ...
برای تو می خواستم
فقط رنج میسر شد!
نابرده گنج!
تنت دور شد
نگاه منتظرت کور شد
همه چیز طعمه ی غرور شد ...
و ناگهان
دلم برای طعم تند طعنه هایت تنگ شد
و سخت سوخت ...
کسی از دور مراقب نبود و چشم ندوخت
شراب هم تنها
شراره ی تنهائی م بیشترافروخت ...
و
فلس هایم
فلسفه ی ساطور تو را هنوز هم نمی دانند
راستی
اگر شکمم را پاره کنی
آب تمام دریا ها را کجا می ریزی؟
یعنی که اینجا
هنوز هم برای زندگی جای امنی ست ...
آسمان
نفسم از جای گرم بیرون می آید
از دل آغوش همیشه بهاری که برف های سماموس چشمه ی رقصان چشم های اوست
مرا با گلوله هایت مترسان
مرا با جهان زیرین تان کاری نیست!
در پس خاطراتی ترحم انگیز
موزه ای ساخته ام برای شما
با شیشه های دودی
تا تلا لو مان چشم هایتان را نیازارد!
راست است
راست راست
ساخته می شویم زیر همین آسمان
کنار همین گیاهان
آنقدر خاک بازی می کنیم
تا زیر پایمان علف سبز شود
دیگر پیغمبری نخواهد آمد
فرصتی برای کافر شدن نمانده است
میخواهم
دانه دانه لحظه ها را برای تو بچینم
اما نمی شود
دستم از هفته ها کوتاه است انگار
قامتم
وامانده از
-دلم-
جامانده از تو
نسیم بهاری من
کمی هم از کوچه های تاریک من گذر کن
که زندگی ،
بی تو
روی این دار مکافات
ماده شعری بیش نمی بافد
نه پر پرواز می خواهم
نه فکر دیاری تازه در سر دارم
فقط می خواهم که بمانی
همین جا
کنار من
کلبه ای بسازیم
سفره ای پهن کنیم
نانی و
نگاهی
آبی و
آغوشی ...
پائیز را نوایی ست سوزناک
که جای جای این شهر فکستنی را خزان می گرید
بهار را که نخندیدیم!
و نفهمیدیم
کی
از لای کوچه ها
باریک شد و
کوچید ...
چنارها را کمی حفظ کنیم
زمستان در راه است
بیشتر از سیگارم دود می کند!

